مامان و پسر

من نمیرم سربازی

جدیدا خیلی حرفای با مزه میزنی دیروز که بابا داشت لب تاب همکارش درست میکرد به من گفت مامانی ابوالفضل سرگرم کن تو اتاق من نیاد تا کارمو کنم منم تو را محکم بغلکرده بودمتافرار نکنی یهو گفتی مامان میخام برم پیش بابایی منم گفتم اکه بری منو تنها بذاری من ناراحت میشم گفتی مامان ناراحت نباش من نمیرم سربازی،من فقط میخام برمپیش بابا کلی خندیدم وتعجب کردم،البته میدونم چند وقتی دایی رضا رفته سربازی ما ناراحت بودیم یه چیزایی فهمیدی قربونت برم تمتم زندگیییییییییییییییییییییییییییی مننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن هستییییییییییییییییی
5 بهمن 1392

سلام پسرم

سلام پسرم ببخش،چند روزی نتونستم وبلاگ به روز کنم،اخه سرم خیلی شاوغ بود از این به بعد وقتم ازادتر هست  میتونم بیشتر بهت برسم قربونت         مامانی ...
15 دی 1392

ماجرای چشم پزشکی

این هفته باید میبردمت چشم پزشکی انگاری با پزشک مهد همکاری نکردیودی و دکتر باید با دستگاه چشماتو معاینه کنه خلاصه بردمت چشم پزشک وارد که شدی و چشمت به عینکها افتاد گفتی مامان عینک سیاهو برام میخری هرچی گفتم پسرم سیاهو دیگه چیه؟باید بگی عینک افتابی به گوشت نرفت که نرفت خلاصه رفتیم داخل هر کاری کردیم پشت  دستگاه ننشستی خانم دکتر گفت یه روز دیگه بیان وقتی اومدیم بیرون گفتی مامان عینک سیاهو میخام کفتم تو که پشت دستگاه ننشستی گفتی باشه میشینم دوباره رفتیم داخل واین بار با دستگاه خانم دکتر چشماتو نگاه کرد خدا را شکر چشمات سالم بودن حالا اومدیم بیرون پیله کرده بودی و عینک میخاستی قربونت پسرم اینجا که عی...
5 دی 1392

بدون عنوان

امروز که اومدم دنبالت بچه های کلاست همه اومدند تا باهات خداحافظی کنن د تو هم خیلی خوشحال منو نشون میدادی و میگفتی مامانم اومد ،مامانم اومده بین دوستات یکی از بچه ها توجهم جلب کرد که ساکت گوشه ای واستاده بود بهش گفتم اسمت چیه پسر خوشگل؟ جواب نداد ولی تو بهم گفتی مامان اسمش متین هست گفتم به به ،چه پسری خاله زهرا گفت:خبر نداری همه رو اذیت میکنه گفتم بهش نمیاد همین موقع تو ازفرصت استفاده کردی گفتی،  مامان من فقط خوبم این همش منو میزنه کلی خندیدم،خاله گفت ابوالفضل خوب از فرصت استفاده میکنی ...
25 آذر 1392